![]() |
حوایِ دیگر |
نویسندگان وبلاگ
پارینه
آرشیو وبلاگ
تیر ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
تیر ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
لینک دوستان
آمار وبلاگ
RSS 2.0
لوگوی دوستان
آهای های ها ه جای برخورد نفسهایم با این دیوارها تمام راه خنج می کشد نای را زخم در بر می کشد این پای را
سخت می شود گاهی که باد سنگ را با خود نمی برد نه از سنگ بودنش ... پاک شدن ذره ای از آسمان کدام آفتاب را به نیستی میکشد ؟؟؟ فرشته کتاب به دست می گوید :آهای زمینی تویی کز آن دیار ستاره را ذره می بینی
می رود و باز من موج می زنم ...بوی نا می آید بوی دریا با تعجب از خودم می پرسم اما اینجا؟ تمسخر کنان می گویم شاید دلت دریایی است
می اندیشم پاشویه مگر به جبر دریا می شود... وجب می کنم قدم می کنم می پرم ...گویی مقیاسش از مرگ بیشتر شده اما در تنگی دلم جا می گیرد و
من ریشخند می کنم قوانین فیزیک را و خودم را که قلم از کفم رفته و هر آنچه از قلم به کفم آمده و من مانده ام اوهامم از کودک ها کودک تر از
کودکی ها می بینم من که قلم ندارم خط چگونه بکشم خط بر چه بکشم ...مادی شدم بی ریشه وپیوند گسسته ام از دورهایم دردهایم خشک و روزمره
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٧ - پارینه دستهایم طلب خشکی می کنند دانه های سر بر نیاورده ترک ترک زمین خشک من فضای تنگ دانه ها بر نمی تابند دانه ها بی آبند نما نمادین جلوه ها همان که بر نمی تابند دانه ها همان که آب روا رواشان دار نیست که بدانم یا هست و نمی دانم رشد شرم آشکار مقید یاد می گیرند شکستن هم حرمت نور
خيلي روزها بي بنياني بهانه بوده اما خود نيز مي دانم بهانه بوده تماشاهاي سينماتوگراف وار در خواب،يادآوري هاي روزانه در بيداري ،اين بي خبري هاي مضمن بي علاج و اين بطن هاي در انتظار ،زمان آبستن هميشه تاريخ است كه گاهي من گاهي تو نقش پدر را(در خوشبينانه ترين حالت) بازي مي كنيم .من از لمس بخاري زمان در چندين و چند سالگي مي ترسم نه از سوختن كه تنها از وهم يا شايد تحذيري دور ،من در چندين و چند سالگي آبنبات (حتي آنهايي كه شكل هويج هستند) دوست دارم ،من سالهاي دور دبيرستان كاتاليزور را دوست داشتم در چندين و چند سالگي مفهومش را فهميدم .امروز مي خواستم تبريك بگويم به تمام چيز هايي كه نمي دانم و مي گويند نيست
تبريك بگويم به مفهوم بلوغ به مسافري بر در دهكده كه شايد بخشي از وجودش را مي خواهد به هر قيمتي
تمام اين استنكاف ها به خاطر همان داستان كوتاه با جعد هاي بلند است كه آب رويش را گرفته ،چه از زندگي روزمره متهوع شده اما هنوز در حافظه ام اسمها اشباهي تاريكند كه بي چراغ هايشان را صحبتي دارم هر چند
حالا بيا فرض كنيم كه تلفن دوار سيارت زنگ مي زند و لي اين سو صداي چندين و چند ساله اي نيست كه تمام اين استنكاف ها به خاطر همان داستان شبگير با جعد هاي بلند است
بازم مي دارد نه ،بيم را بيد برده خورده مرده حالا هر چي با ز هم اين اين اين روياهاي هفتاد و خرده اي ميليمتري من ِ چندين و چند ساله
باز هم استنكاف...
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٦ - پارینه
زندان
زنخدان
پیشانی
شکسته
قلبم
بخوان بخان
هفتم
درمانده
بخون بخون
دستان داستان
بسته بسته
یادگار
ماندگار
به قلب
به قالب
بدار بدار
زندگی
بی او
به او
پیشکش
...پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٦ - پارینه
دمپاییهایم را روی فرش می گذارم
صندلی ام نو است و قژقژ می کند
به پشت راه می روم و می شمارم
باید تا پنجاه
یک . . .
نه هفته شاید بیشتر
بوی خوش سیگار
این زندگی است
اگر یکی می خواست
پایان همه
این زنده گی اسـ ت
عاشقت هستم
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٥ - پارینه
دوست داشتن تنفر جدایی لذت درک تنهایی گذشتن رهایی خیانت اتفاق رسوایی مرگ وجدان حماقت
شاید لازم است رساله دکترای ویتگنشتاین را دوباره بخوانم ،کلمات سرد را می توان پس و پیش کرد ،اشتباه نکن من خیال جدال ندارم اما این مفهومها خود را به من تحمیل می کنند در قالب این حرفهای اعتباری
شاید عنوان رساله دکترایم این باشد:"چشم بگذار تا من پشت کلمات قایم شود" و بعد کسی می رود و معنی قایم باشک را می جوید ،وباز شاید کار بعدی ام این باشد ،لغتنامه ای گرد خواهم آورد و جلوی همه کلمات می نویسم ( Pl.)
همیشه رازی هست البته هیچ رازی نیست تنها شعور ما از درک یا قبول مصداقها عاجز است
ما صلبیم می فهمی
چشمهایت را می بندی و زمین می خوری ،چشم باز می کنی و نمی فهمی ،کسی با لگد به تو می زند از خواب می پری گیج کسی دشنامت می دهد بی درنگ چشمانت را می بندی دیگر باز نمی کنی از ترس (مراجعه شود به لغتنامه من ) عاجز می شوی و حالت از بی ربط خواندن به هم می خورد ،می خواهی صفحه را ببندی که می بینی آخر متن است و می توانی نظر بدهی پس تصمیم می گیری از خجالت نویسنده بیرون بیایی
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٥ - پارینه
با ید گذاشت
باید گذشت
تلخ
کردیم
صرف
گذاشتم
گذشتی
گذاشتی
گذشتم
چه به اضطرار
بی نون
خواندیم
کلمات را
چه بی اضطرار
نگذاشتیم
چه تلخ
گذشتیم
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٥ - پارینه
تمام دلبستگی هایش را جمع می کند،دفتر خاطرات ،گلهای خشکیده سابقاً سرخ ،همه چیز حتی ته سیگارها، خوب حالا کو کیف من کیف سیاه که گاهگاه دوشم را،راستی یادم باشد قفلش را ، باز شدنش در انظار مایه شرمساری می شو د.
همه را به زحمت در کیف جای می دهد،خوب حالا نوبت تلفن دو دو دو نه گویا تلفن هم موسیقی زده شده ،همان بوق بوق بهتر است ،
الو سلام چطوری؟
خوبم
راستی قرار امشب یادت نرود می خواهیم به همان کافه قدیمی برویم
هی یادم هست چیزهایی ،فقط شوخی بود یادم هست
پس می آیم منتظر باش
خدا نگهدار
تق بی خداحافظی ،نیم نگاهی به خانه.
دیر شد بیا دیگر ،اوووه چه زیبا شده ای چه برازنده
سلام
می روند.
آرامتر برو هنوز جانم از تو برایم مهمتر است قاه قاه....
می تواند می تواند کنترل کند مسخ شده اما ،خیره ،نورهای بزرگ و....
خودرا از میان خورده شیشه ها... دستی به سر می کشد رنگین، بدبو، خیس وتازه
می شنود صدای ضجه ای که حتی نای کمک خواستن ندارد ،با عجله به سمت پیکر متلاشی شده ماشینش نگاه می کند ،"چه برازنده " برش می داردو با عجله دور می شود بوی بنزین تازه، خیس.
صدایی هولناک،همه چیز بال در می آورد ،اما چه هراسی ،دسته کیف را محکم در دست می فشارد،چه خوب ،کیف دوست داشتنی و چون سایه ای در کنار جاده به راه می افتد .
شر شر ،صدای گذران زیر پل و لذتی عمیق ،دستی به سر و کهنه و خشک،با تمام قدرت رها می کند ،شالاپ قطرات آب به رقص می آیند .
سایه ای دور در کنار جاده و سرش در کنار پل و گامهایش بسیار دورتر.
کلید را که در قفل می چرخاند آرام کنار تختش سیگاری آتش می کند ،صدایی از تلفن محکم ،خشک که خبر بدی برایتان داریم و او پوزخند می زند .
این قناری چه زیباست و مدتها در قفس وقتی به چشمهایش و با چه دلبستگی غریبی
چه چشمهای معصومی دارد این قناری، خوب است که دیگرهمیشه همینقدر معصوم نگاهم می کند ، خون است خیس و تازه.
سـ....کوت سیگار سرخ ، خوابی عمیـــــــق
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٥ - پارینه
غروب بود،ظهر هنگامی که بغض آسمان
باریدن گرفت بی محابا که سقف ،که مبادا سقفی در این شهر سوراخی به اندازه تنهایی
از سقف اتاقش ،زجر می چکد به کاسه عشق
دوردست زنی روی صفحه گرامافون می چرخد و گویی سوزن به تنش ، گاهگاهی سوزی می دهد
فکر فکر و باز هم فکر
فکر در خاطره ضربدر تنهایی حجم مغزش را پر می کند و او حجم خالی اتاق را
به رسم تمام دلگویه ها ،بالاترها اتاقی هست،سقفی سالم که قهوه ای سوخته درآن موج می زند
زیر تمام نچکیدن ها ، پروانه کوچکی ،بالهایش را به سوزنده آتش مهربانی ،آغوشی وهم آمیز بی مهابا تقدیم می کند و می هراسد و می رمد و باز می گردد ملتهب و می نشاند عطشش را به هیچ و باز هم هیچ
می سوزدو باز سرد است
به کدام شراب چند ساله ،ترس رنگ می بازد؟به کدام شراب مسکر ؟
سوالی در فضا می پیچد
از ورای شیشه های این اتاق باران چه دیدن دارد ،دریغ که اتاق سوراخدار می رود به تمامی پر شود و حجم ها را خفه کند
می شود دید ،خواند،نوشت،تر شد اما نمی توان آن بالا رفت و پروانه را حذر کرد از سوختن نوید داد ، به همان سوراخی که زجر می چکد از آن لیکن به آسمان باز است که اگر بغض غمگین آسمان امان دهد می توان پرید و آسمان را در آغوش کشید ،آری حتی از این سوراخ اتاقی چنین حقیر که حجمش را پر می کند ،می توان به رهایی رسید
در این اتاق نیز سوالی می تواند نوسان کند
آیا پروانه می داند؟؟؟
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٥ - پارینه